تبليغاتX
حاصل عمر

من ... دختر سبز این سرزمین شرقی غمگین

بساط طلایی اندوخته هایم را

به غربی ترین ساحل شاد غربت میبرم

تا چشم تمام آنها که چشم بر این اندیشه بستند

همیشه کور بماند ...

غربت

مثل اسفنج خشک ترک خورده ای

تمام طراوت مرا به خود میخواند

...

بکارتم را به وطنم بخشیدم

صداقتم را جایی گرو گذاشتم

دینم لابه لای خباثت مذهبیون له شد

حجابم از زندان گشت ارشاد گریخت

متانتم را گرگهای اندیشه های نو ! دریدند


من بدون تمام اینها تو را ترک میکنم

تا دختر ایران نمانده باشم ...

...اگر هنوز دختری برای ایران مانده باشد.....


انیس نوشت :

انیس عزیز همیشه در خاطرم هستی



نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

فقط

 

فقط ...تو را کم ندارم

 

تو را شانس نیاوردم

 

تو را به دست هم نیاوردم

 

برای داشتنت کفش آهنی هم نپوشیده ام

 

فقط فهم بودنت نم نم خیسم میکند

.......

 

-----------------------------------------------------

 

درددل نوشت : درست روزی که میرسی

 

              و درست توی لحظه هایی که باید رفتن یا موندن رو انتخاب کنی

 

          توی فرودگاه موهای یه خانم بی حجاب(احتمالا از عناصر استکبار!!) توسط یکی از مامورین محجبه٬که به شدت مراقب امنیت اخلاقی بود!! در خود فرودگاه اصلاح میشود ( از ته !!)

 

           و توی سال جهاد اقتصادی ٬بزرگترین اختلاس تاریخ بدون اقتصاد ما!!  رخ میده

 

            هنوز سوالات برد لو میره و کسی به روی خودش نمیاره اگه ۲  نفر متخصص قراره بورس بشن۲ تا آقازاده (ایندفعه خانم زاده !!) بی سواد همواره همراهشون میره .. 

 

          و بعد از ۳۰ سال مبارزه با بد حجابی و وراندازی ماهواره ها ٬ بدون هیچ پیشرفتی !! مصرانه مواضعی را پا میفشاریم که دلمان را میفشارد ....و هنوز بدنرین و زننده ترین پوشش ها و آرایشها در مملکت ما نمود میکنه...

 

           هنوز ایرانی ها بمب هایی از استعداد هستن که روزانه توسط انواع و اقسام خنثی کننده ها به خوبی و خوشی مهار میشن

 

         هنوز پول نفت سر هیچ سفره ای نیست .... هنوز از سر سفره های بی خیر ایرانی چیزی دزدیده میشه ...و فحشا و فقر و بیکاری با متوسط آمار جهانی قابل مقایسه نیست

 

       هنوز موتور سوارها کلاه سرشون نمیذارن ....هنوز تاکسی ها بد رانندگی میکنن ... هنوز مترو مشکل داره ...هنوز هوا آلوده است ....هنوز روزنامه ها بسته میشه ...هنوز هیچ انتقادی پذیرفته نیست ...هنوز تحصیل کرده ها و متخصصین باید منتظر باشن تا متعهدین بتازند ....

 

      و هنوز من این خاک لعنتی رو دوست دارم ....و هنوز اینهمه وسوسه ی اونور آب٬ نمیتونه منو رام به رفتن کنه ...و هنوز نمیدونم..

 

      کسی .... حرفی .... هنوز کسی حرفی برای گفتن داره ؟

               

        

 

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

اینجا دقیقا در مرز بین " آب و هوا"  نفس میکشیم

آنقدر لطافت به دمت میرسد

که دلت بازدم نمیخواهد

کمی آنطرف تر از این مرز ... تهران است !

ویزا هم میخواهد

باید ریه هایت را هم گرو بگذاری

رضایت نامه ی محضری والدین تا در خیابان راه بروی 

گواهی محل کار تا آدم حساب شوی ( آلترناتیو : عابر بانک )

جانت را در جیب بغلت بگذاری که اگر از دست دود در رفت به چاقویی بتوان نواختش

حجابت با الگوی فاطمه بریده باشد

گلوی اعتراضت از بچگی دم نداشته باشد

 سنجش حوصله  رفته باشی برای رویو کردن آهنگهای مجاز و غیر مجاز در ترافیک

و تست شنوایی داده باشی برای  شنیدن انواع دشنامهای با کلاس و غیره  

......

من نمیخوام برگردم

نم تالش مرا گرفته است ...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

تازه فهمیدم

چرا بهشت را به لب جویی تشبیه کردی

به درختانی سبز

به هوایی سکر آور

....

توی این روستاهای مشت و پهناور و سبز

قدم نمیتوان زد

پرواز میکنم

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

در این سراچه ی گرد

به هر طرف که میروم

باز به تو برمیگردم

به کدام کش دل من را سرشته ای

که زود زود تنگ میشود؟

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |

عین چشمهای تو بود : سرعین

جوشش مست

گرمی بی حصر

لطافت نوازشی بی مرز

پیچیده ی حیرانت بودم

                      هستم

                          مستم


نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

جشن آب بود و برگ و صخره

عطر کوه و سینه ای تشنه

خالی من و خلوت تو

و عشق سر میرفت

از سرانگشتان خیس آبشاری که

تو در هر قطره اش ظهور میکردی

تا دنیای من از حضور طراوت خالی نماند

.....

 در قاعده ی نماز نمیگنجد اینهمه دلداده گی

سماع میکنم

لولی وش

" من ز ملک برترم ... رخت همانجا برم ...."

......

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

روزی که طعم رهایی

شیرینی لحظه های تو میشود

.......

تولدت مبارک

.....

جدا شدن از تمام بند ناف های سمجی

که تو را در زهدان پیر اسارت نگه میدارد

و بودنت از نشاط چشیدن خالی است

 

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

بزرگ تر از تو نمیشناسم

ولی حتی

همبازی های کودکی ام

قد تو

به هوسهای بازیگوشانه ی من

جواب مثبت نمیدادند

....

و از بس همه جا هستی

دیدنت یادمان میرود

                           " بزرگ"

 

پی نوشت:

یه عده هستن که مث آدم بزرگا رفتار میکنن ولی خیلی بچه ان

یه عده ای هم خیلی بزرگن ولی عین بچه ها رفتار میکنن

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |
 

تکلیف من

 

با تاریکی چشمانت روشن نیست

 

میفهمی ؟!

 

و پنجره های  اتاق من

 

هیچگاه دروازه ی دیوار نبودند

 

تنها چشم اندازی سمج

 

                "محض یاد آوری" سهم اندک من  از آسمان ....

 

نوشته شده در ساعت توسط شیرین| |